تبليغاتX
قلمرو

مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند

 و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:34  توسط تاها | 
پرواز کن آنگونه که ميخواهي وگرنه

پروازت ميدهند آنگونه که ميخواهند . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:32  توسط تاها | 
بعضی از آدم ها آنقدر نگاهشان،

چشم هایشان،

دست هایشان

مهربان است

که دلت میخواهد

یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان...

وقتی نامهربان می شود چگونه است !!!!

در نهایت حیرت تو ...

می بینی

مهربان تر می شوند...

انگار بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین آدم مهربانی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:30  توسط تاها | 

آدم‌های ساده را دوست دارم. همان‌ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان‌ها که برای همه لبخند دارند.

 همان‌ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

 آدم‌های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت‌ها تماشا کرد؛

 عمرشان کوتاه است. بسکه هر کسی از راه می‌رسد یا ازشان سوءاستفاده می‌کند یا زمینشان می‌زند یا درس ساده نبودن بهشان می‌دهد.

آدم‌های ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" می‌دهند...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:27  توسط تاها | 

گفت: تنهايی ام را به بهاي عشق ميفروشم ... كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟

 هيچ كس پاسخ نداد...

گفت: تنهاييم پر از رمز و راز است , رمزهايي از بهشت, رازهايي از خدا...

 با من گفتگو كنيد  تا از حيرت برايتان بگويم.......

 هيچ كس با او گفتگو نكرد و اوميان اين تن تنها فانوس كوچكش را برداشت وبه قعرش رفت...

 قعري در حوالي دل........

 ميدانست آنجا هميشه كسي هست, كسي كه تنهايي ميخرد و عشق...

و فهمید .... 

و عشق, عشق ميبخشد! ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:24  توسط تاها | 
فاحشه را خدا فاحشه نکرد؛


آنان که در شهر نان قسمت می کنند،

 
او را لنگ نان گذاشته اند،

 
تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند،


او را به نانی بخرند


((صادق هدایت))

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 0:14  توسط تاها | 

خوبم ... !


باور کنيد .... !!


اشکها را ريخته ام ... غصه ها را خورده ام ... نبودن ...ها

را شمرده ام ... ... اين روزها که مي گذرد ... خالي ام ..

 خالي ام ...


از خشم,


دلتنگي,


... نفرت ....


و حتي از عشق ...!!!


خالي ام و حتی از احساس ....!!............

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 3:7  توسط تاها | 
در مکتب ما شیوه پرهیز حرام است
آیین عبادت همه در شرب مدام است
برخیز که فریاد زنیم از سر مستی

آن جا که سخن از می و میخانه حرام است
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 3:5  توسط تاها | 
رویا...

بی هیچ صدائی می آیند
زمانی که نمی دانی

در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و...

بی هیج نشانی از دلت می گریزند

... تا تمام چیزی که به یاد می آوری

حسرتی باشد به درازای زندگی

چه قدر بی رحمند رویاهـاا ...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 3:5  توسط تاها | 
حکایت من حکایت کسی بود که عاشق دریا بود

ولی قایق نداشت...


دلباخته سفر بود ولی همسفر نداشت....


حکایت کسی بود که زجر کشید ولی ضجه نزد...
.


زخم داشت ولی ننالید....


گریه کرد اما اشک نریخت.....


... ... حکایت من حکایت کسی بود که


پر از فریاد بود


اما سکوت کرد تا همه ی صداهارابشنود....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 3:3  توسط تاها | 
قصه ام از آنجا شروع شد که بی هوا آمدی...!

بی آنکه بخواهمت..! ......

و غصه ام از شبی که نیامده رفتی...!
هیچ گاه نمی توانم خاطراتت را دفن کنم با این دستها که روزی

تمام آرزویش

جای گرفتن در دستان تو بود. . .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 2:56  توسط تاها | 
لعنت به حرفایی که فقط مال وقتیه که مخاطب رو بغل کردی....!

لعنت به نگاهی که نمیدانی معنایش رفتن است یا ماندن.....!

لعنت به اون کسایی که دوستشون داشتیم اما قدر ما رو ندونستن!

لعنت به تمام کسانی که تو نیستند ولی عطر تورا میزنند!

لعــنت به ضربان ِ قلـب ِ من ... که فقــط بـرای تــو میزنــه ...!

... ... لعنت به دلِ هرزت که برا همه میتپید جز من!

لعنت به بعضی خاطراها که مثل مینهای عمل نکرده توی روحت کاشته شده !با یک حرف می ترکوننت ...
لعنت به كسی كه معنی عشق و نمیفهمه.....

لعنت به هر چی احــــســـــــــــــاسِ
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 2:47  توسط تاها | 
چرا،

دنیای ما پر از دست هائی است که

خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها

...........................................................

متاسفانه بعضی ها هستند که :

بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی

........................................................

همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ،

بعضی از قراردادها وعهد ها را روی قلب می نویسند ...

حواست به این عهد های غیر کاغذی، بیشتر باشد

شکستنشان

یک آدم را می شکند

..................................................................

فقط با دوست می توان قهر کرد غریبه ناز ما را نمی کشد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1:6  توسط تاها | 

ميگويي: باران را دوست دارم؛ ولي تا باران مي

باردچترت را وا ميکني!

 ميگويي: خورشيد را دوست دارم؛ ولي با آفتاب دمان به

سايه ميگريزي!

 ميگويي: باد را دوست دارم؛ باد هم که مي وزد

پنجره ات را مي بندي!

 اين است که ترس برم ميدارد ... چون ميگويي مرا هم

دوست داري!!!!!!؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:10  توسط تاها | 

زير باران  بيا قدم بزنيم

 

حرف نشنيده اي  به هم بزنيم

 

نو بگوييم و نو بينديشيم

 

عادت كهنه  را به هم بزنيم

 

و ز باران كمي  بياموزيم

 

كه بباريم  و حرف كم بزنيم

 

كم بباريم اگر، ولي  همه جا

 

عالمي  را  به چهره  نم بزنيم

 

سخن از عشق خود به خود زيباست

 

سخن هاي  عاشقانه اي  به هم بزنيم

 

قلم  زندگي  به دل است

 

زندگي  را بيا  رقم بزنيم

 

سالكم  قطره ها در انتظار  تواند

 

زير باران  بيا قدم بزنيم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:9  توسط تاها | 

چونکه ما تاریخمان بر باد رفت - هستی و فرهنگمان بر باد رفت ...

کاوه و آرش همانجا خاک شد -پهلوان کشورم عباس شد...

جای کوروش را علی آمد گرفت-کل آن آتشکده را آتش گرفت...

 رستم و سهرابها را گم میکنیم -تازی ناموس خود بت میکنیم ...

 نقش رستم تخت جمشید خاک شد -کربلاو کاظمین آباد شد ...

رسم زرتشت را اگر دانی جشن ما غدیر و فطر نیست ...

ای عزیزان جملگی همت کنیم -سنت اعراب خاکستر کنیم...

...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:6  توسط تاها | 

خدایا ! کودکان گل فروش را می بینی ؟

مردان خانه به دوش...

دخترکان تن فروش ...

مادران سیاه پوش...

واعظان دین فروش ...

محرابهای فرش پوش...

پسران کلیه فروش ...

همه را می بینی و باز هم برای قضا شدن نمازمان خط و نشان می کشی

...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:5  توسط تاها | 
من در کنار شیطان آرام گرفته ام!


خداوند مرا از بهشت ترساند


خدا مرا از بهشت راند.از زمین ترساند.



شما مرا از زمین راندید.. از خودتان ترساندید


من اینک کنار شیطان آرام گرفتم که


نه مرا از خویش میراند و نه از هیچ می ترساند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:4  توسط تاها | 

جور دیگر باید دید؟؟؟؟؟

شعری نگفته ام
که بنویسم
تا بگویی , وای چه زیباست
تنها چند خط گریسته ام
میان دفتری که سالهاست
لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست
و یا آن کس که از تنهایی
به نوشتن ترانه دل بست
جور دیگر دیدنش انصاف هست؟...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:2  توسط تاها | 

شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟به خودت میگی اصلأ واسه چی دوستش دارم؟مگه كیه؟مگه واسم چیكار كرده؟مگه چی داره كه از همه بهتر باشه؟اصلأ من كه خیلی از اون بهترم...بعد به خودت می خندی كه اصلأ واسه چی اینقدر خودتو اذیت كردی؟
یهو یه چیزی یادت میاد....
یه چیز خیلی كوچیك....
یه خاطره.....
یه حرف.
یه لبخند
یه نگا
و بعد
همین...

همین كافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی كه نمیتونی فراموشش كنی!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 2:59  توسط تاها | 
ادمها ترك كردن را دوست دارند
سرشان را با افتخار بالا می گیرند و می گویند ترک کردم
سیگار را , خانه را , دوستانم را , معشوقم را
اما هیچ کس ترک شدن را دوست ندارد
سرِشان را پایین می اندازند
... و با همه ی غمِ وجودشان میگویند
ترکم کردند
دوستانم , خانواده‌ام , عشقم می بینــید ؟
ما همان آدمهایی هستیم که ترک می کنیم
اما وقتی کسی ترکمان میکند
جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشد بغض گلویمان را خفه می کند!..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 22:36  توسط تاها | 


خاک هایی هم هست از قدمهای ما خالی ؛

دریاهایی از نوازش پیکرهای ما بی نصیب ؛

درختهای بسیاری قد برافراشته اند

بی آنکه ما در سایه اش میوه ای چیده باشیم.

من ... هرگز بر سیاه و سپید یک پنگوئن

دست نکشیده ام !

نمی دانم نهنگ چه طعمی دارد.

ما بازو در بازو

روی عرشه هیچ کشتی

گیسو به دست باد نسپرده ایم !

شب هایی طوفانی

کنار فانوس دریایی

برای دیدن قایق تو اشک نریخته ام !

تو هیچ گاه به آوازهای پریان دریایی

دل نداده ای ؛

به موهای بلند و آینه های درخشانشان

نگاهی نیانداخته ای ...

من ... هرگز ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 22:33  توسط تاها | 
تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان،

کوچه به کوچه

رویا به رویا.

هر جایی که می نگرم با منی.

اما ... باز هم ...

دلم برایت تنگ می شود !!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:43  توسط تاها | 
تپش عقربه های نفسم

شعر دیدار تو را می خواند
و بهاران اینجا
پشت هاشور پر اشک باران
شیشه ی شهر شب ِ قلب مرا می شوید
و به شریان عطش می بخشد.
فاصله ، حجم هم آغوشی صبح و شفق است.
به کدامین شهوت
لمس دستان تو با پنجره آمیزش یافت ؟
به کدامین اعجاز
قاصدک از لب دیوار دل ابری تو
سوی دستان من ِ خسته پرید ؟
مژده ی آمدن تو جاریست
همچو عطر مهتاب
در نفس های تر ماهی ِ حوض ِ چشم ام ؛
پا برهنه سوی دلواپسی سرخ من آ ...
...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 20:31  توسط تاها | 
می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:4  توسط تاها | 
جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم ….
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید و گفت:
من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:2  توسط تاها | 
از عشق این روزهایمان چیزی کنار بگذار برای روزی که فراموشمان شد
که عاشق بودیم چیزی به اندازه یک مشت خاطره،
یک لبخند،یک نگاه
مهرآمیز تا دوباره وجودمان را در زلالیش بشوئیم
واز نو بیاموزیم
اگرخیال داری دوستم بداری هم اینک دوستم بدار
پیش از آنکه بمیرم
چون آن وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید
اگر حالا بدانم می توانم با صدای بلند فریاد بزنم و
نیم اجازه ای از سهراب بگیرم و بگویم:
تا تو هستی زندگی باید کرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 14:55  توسط تاها | 
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد.
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت سبز ناله ی غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شرم ظلمت دور شد .
کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید
کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سفید از لب دریای مهرش آب خورد
کاش می شد با کلامی سرخ و سبز یک دل غم دیده را تسکین داد
کاش می شد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا باز کنیم
کاش می شد در نهایت راه عشق آن گل گمشده را پیدا کنیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 14:54  توسط تاها | 
سلام......

هر چی امروز تقویم رو ورق زدم پیداش نکردم...

تقویم فارسی...تقویم میلادی...تقویم هجری...تقویم شاهنشاهی..تقویم زرتشتی..خلاصه تو هیچکدوم از تقویم ها پیدا نشد... که نشد....

انگار همه یادشون رفته این روز رو.... جالبه روز به این بزرگی فراموش شده باشه...

مهم نیست...آره اصلا ولش کن....

من که خودم یادمه... و این کلی باحاله..به هر حال خودم که میتونم به خودم حال بدم....

آره.....

پس ولادت با سعادت خودم مبارک باشه..........................

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 14:46  توسط تاها | 

همه ی یهویی ها خوبن !!

یهویی بغل کردن

یهویی بوسیدن

یهویی دیدن

یهویی سوپرایز شدن

یهویی بیرون رفتن

یهویی دوست شدن

یهوویی عاشق شدن

.
.
اما امان از یهویی رفتن ها.

 

.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 8:15  توسط تاها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
با درود

دوست داشتن من این است که قلبم به عشق وطنم و مردمانم بتپد وگرجز’ این باشد من نباشم.
اگر تنهاترین تنها بمانم باز هم خداهست
که او جانشین تمام نداشتن هست .
جاودانه باد میهنم ایران

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM